تبليغاتX
Fall of Darkness

داستانهای جاویدان

نبرد جاودانه (2 )

صدای نفس هایت ، با آنکه بی اندازه ضعیف شده اند ، اما هنوز وجود دارند . دیوارهای اسارت به زیبایی همه افتخاری که به دنبالش بودی ، فرو ریخته اند . تو به همه یاد دادی که همیشه فرصت دوباره ای دوباره ای هست ، پس دوباره بلند شو . تو که نمی توانی از بین بروی . روشنایی را تو به وجود آوردی . تاریکی ، فقط به صورت تصوری مبهم ، در آخرین نفس هایش ، تو را در شرایطی قرار داد که باور کردی هیچِ هیچ هستی . شاید خودت هم بدانی ، آنچه تو را زنده نگه می دارد ، وجود نیستی در کنار همه هستی توست . بی تو ، حتی نیستی هم نیست . بلند شو ، که دیگر دشمنی برای تو وجود ندارد . نگاه کن و ببین پیکر بی جان مرگ و نیستی و تاریکی را ...

اینجا آب آبی است . واژه ها همه هویت دارند . باز هم خوشحال مان کن ، که تو خود حال خوشی . ببین که همه یارانت ، حتی شمشیرت که گویی جان دارد ، آمده اند که بگویند : درود قهرمان .

|+| نوشته شده توسط دامون حمیدی در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ساعت 13:55 |
90 درجه
 




 

ساعت هیچ وقت روی زمان 10:30 ثابت نمی ماند . نمی دانم چرا همیشه 10:35 نگاهم به ساعت افتاده است . خیلی فکر کردم که در طول بیست و چهار ساعت، یک ساعت عقربه ای چند بار عقربه هایش زاویه 90 درجه می سازند . اشتباه میان ساعت های 3 یا یک ربع مانده به 9 در این مورد زیاد است ، اما مطمئن هستم در ساعت 10:35 عقربه های ساعت زاویه 90درجه می سازند . جالب این جاست که یک ساعت دیجیتالی ، تعداد زاویه های قائمی که می سازد به مراتب بیشتر از زوایای قائمی هستند که یک ساعت عقربه ای معمولی می سازد . برای توضیح بیشتر ، چون لامپ هایی که به صورت دیجیتال ، در هر ثانیه سه بار روشن و خاموش می شوند و چشم من آن ها را نوری ثابت می بیند ، به صورت قائم به نمایش حروف و اعداد می پردازند . خیلی که دقت می کنم ، متوجه می شوم زاویه های قائم ، اطرافم را تسخیر کرده اند . حتی ، قاب ساعت روبرویم مربع است . دیوار پشتش ، اگرچه مربع نیست ، اما پر است از زاویه های 90 درجه . آن طرف تر ، در هم همین طور است . شاید چون می دانستند که من زاویه های قائم را دوست ندارم ، برای اتاقم ساعت گذاشته اند . نمی دانم حالا اینجا واقعا اتاق من است ، یا نه . شاید اینجا اتاق زاویه ها باشد . اتاق زاویه های 90 درجه .

 
|+| نوشته شده توسط دامون حمیدی در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 ساعت 13:57 |
عادت

عادت

بعد از چند ساعت رانندگی ، با گذر از جاده ای منتهی به شهر های دیگر ، به همراه دوستانم برای تفریح از شهر خارج می شویم . قرار است به جنگلی بزرگ برویم  ، جایی که بچه ها می گویند خیلی وسیع و بکر است .

با خودمان آذوقه و چادر هم آورده ایم . تجهیزات اضافی مثل قطب نما ، نقشه ، تلفن همراه مجهز به gps و ...... را نیز فراموش نکرده ایم . من یک کوله پشتی خیلی جمع و جور همراهم آورده ام . می دانم که حداکثر یک یا دو روز ، آنجا خواهیم  ماند . بچه ها می گویند اگر شانس داشته باشیم ، ممکن است ، کسان دیگری را نیز در عمق جنگل ملاقات کنیم ، شاید حتی مثل ما که یک گروه پنج نفری پسر هستیم ، گروهی دختر هم برای تفریح به این مکان آمده باشند .

بالاخره می رسیم . همه چیز را آماده و مرتب می کنیم . یکی از دوستان که تنها وسیله سفر ما یعنی اتوموبیلش را با خود به آنجا آورده ، متوجه می شود که هیچ جای امنی برای پارک کردن خودرویش ندارد و پس از مدتی بحث و جدل ، او تصمیم به بازگشت می گیرد . همه توافق می کنیم تا برای سفرهای بعدی ، بدون اتوموبیل شخصی به چنین جاهایی بیاییم . یک مرز مشخص بین درختان جنگل و جاده ای که از کنار آن رد شده ، وجود دارد . این مرز به نظرم خیلی مصنوعی می آید و چون شنیده بودم که این منطقه بکر و دست نخورده است ، کمی توی ذوقم می خورد ، اما حالا که خورشید درست در وسط آسمان است ، با نگاهی به درون جنگل ، با دیدن باریکه های نوری که از لا به لای درختان روی زمین پوشیده از برگ و خزه را جا به جا ، مانند پولک های نقره ای روشن کرده است ، احساس آرامش می کنم و این احساس اشتیاقی در من ایجاد می کند تا وارد جنگل شوم .

در جمع پنج نفره ما ، از همان ابتدا مشخص نشده بود که چه کسی باید رهبری گروه را به عهده بگیرد و همین موضوع باعث شد که از همان اول ، چندان با هم هماهنگ نباشیم . همین طور به پیش روی ادامه می دهیم . من زیاد حرف نمی زنم و شیفته جنگل به اطراف نگاه می کنم ، و بر حسب عادت کمی هم تند پیش می روم . ناگهان متوجه می شوم که از دوستانم جدا افتاده ام ، یا بهتر بگویم ، گم شده ام . اصلاً نمی فهمیدم چه زمانی از دید من خارج شده اند و یا برعکس چه مدتی است که آنها دیگر مرا نمی بینند . به فکر تلفن همراهم می افتم و یادم می آید که در راه وقتی یکی از دوستان آن را از من قرض گرفت ، فراموش کردم تا آن را دوباره پس بگیرم . کوله پشتی ام را باز می کنم . و چیز امیدوار کننده ای در آن نمی بینم ، هیچ چیز .....

هوا کم کم تاریک می شود ، همهمه جانوران جنگل به همراه صدای آرام باد ، به گوشم می رسد و احساس ترس و ناامیدی را مانند یک هیولا در من بیدار می کند. بی آنکه بدانم کجا هستم در جهتی نا معلوم به پیش می روم ، با این تصور که بالاخره به جایی خواهم رسید ، سریع تر قدم بر می دارم . هنوز تشنگی و گرسنگی به سراغم نیامده اند . در این فکر هستم که چگونه می توانم از این جهنم سبز خلاص شوم که ناگهان متوقف می شوم ، پایم در گِل فرو می رود ، گِل تا مچ پایم می رسد . سعی می کنم به عقب برگردم اما هرچه جلوتر می روم به زمین سفت نمی رسم . می دانم مدت زیادی نیست که زمین زیر پایم شُل شده و تقریبا مطمئن هستم که با کمی پیش روی به سطح معمولی خواهم رسید . قدم هایم کند تر می شوند و چیزی که باعث حیرتم شده ، این است که عمق گِل بیشتر شده است . تا زانو در گِل فرو می روم و هوا دیگر کاملاً تاریک است . کمی تقلا می کنم و متوجه می شوم سطح زیر پایم آنقدر شُل شده که وقتی می ایستم ، به آرامی پایین می روم . فریاد بلندی می کشم ، اما هیچ پاسخی نمی رسد . انگار پرندگان شب پرواز هم ساکت شده اند . گِل و لجن تا شانه هایم می رسد ، تلاش می کنم تا هر طور که شده ، خیلی آرام حرکت کنم. شنیده ام که اگر کسی در باتلاق گیر بیفتد ، هرچه بیشتر دست و پا بزند بیشتر پایین می رود . هنوز امیدوارم ، پس بی حرکت می مانم . گل به لب هایم می رسد و زودتر از آنچه فکرش را بکنم ، همه چیز در برابر چشمانم سیاه می شود . مرگ با قدم های آهسته نزدیک می شود .....

در گِل مدفون می شوم و هر چه زمان می گذرد ، پایین و پایین تر می روم . دیگر نفسی برایم نمی ماند . بر حسب غریزه ، سعی می کنم نفس بکشم ، اما دهانم پر از گِل می شود ، پر از لجن و کثافت . چیزی به درون معده ام نمی رود ، متوجه می شوم که می توانم تنفس کنم ، انگار ((گِل شش)) دارم . این قدر از این موضوع خوشحال می شوم که انگار دنیا را به من داده اند . کمی طول می کشد تا می فهمم که دیگر پایین نمی روم و همین طور گل و لجن را وارد بدنم می کنم . با گذشت زمان ، گِل های اطرافم ، که مثل هوا همه جا را سرشار از خود کرده اند ، کم کم غلظتشان را از دست می دهند . جالب اینکه ، هرچه بیشتر گِل می خورم بیشتر از آن لذت می برم . هیچ طعمی ندارد . احساس می کنم هیچ وزنی روی پلک هایم نیست و می توانم چشمانم را باز کنم . چشم هایم را بازمی کنم ، خود را افتاده بر کف جنگل می بینم . هوا روشن شده است. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده ، باور کردنی نیست ، هرچه دقت می کنم ، با اینکه تمام منظره و فضای اطرافم عادی به نظر می رسند اما انگار همه چیز را از پشت شیشه ای کدر ، به رنگ همان لجن ، می بینم . به شکل غیر قابل تصوری شاد هستم و اهمیتی به این موضوع نمی دهم . از جا بلند می شوم تا برگردم . خیلی زود جاده را پیدا می کنم . بی آنکه از پاک بودن لباس هایم تعجب کنم ، سوار اتوموبیلی می شوم و خود را به خانه می رسانم . بعد از حمام ، به خودم اطمینان می دهم که آن کدری در دید من ، حالا باید رفع شده باشد ، اما وقتی مادرم را می بینم که برایم لیوانی آب آورده ، آن تیرگی و کدری ، هنوز وجود دارد. حتی آب هم صاف نیست ....

ادامه دارد ....؟

 

|+| نوشته شده توسط دامون حمیدی در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 ساعت 11:36 |
کیف

هیچ کس نمی آید ، دستگیره ی مرا بگیرد و بردارد . آن طور که شنیده ام می خواهند افرادی را بفرستند که متخصص خنثی کردن بمب هستند . من که درونم ، ماده منفجره ندارم ! اما خسته شدم از اینکه این همه مدت ، بازیچه دست این و آن بودم  . حالا که رهایم کرده اند ، به خودم تعلق دارم . پس بگذار جوری منفجر شوم که هیچ کس نتواند آن را خنثی کند ...بوووووووووووووم م م .

|+| نوشته شده توسط دامون حمیدی در جمعه نوزدهم بهمن 1386 ساعت 1:0 |
نبرد جاودانه

از اینکه فکر کنی روحت را به من فروخته ای ، انتظار نداشته باش که داستانت ، به همان قصه هایی که ، برای راحت تر به خواب رفتنت ، برای آن احساسی که تو به آن خوشبختی می گویی ، یعنی قصه های قبل از خواب تبدیل شود .

فکر کردی از خودت ، از آنچه که در دنیای شما به آن سرنوشت می گویند ، انتقام گرفته ای ؟

پایان خوش ، فقط برای آنهایی ست که از همان ابتدا ، به وجود تاریکی ایمان داشته اند . من ، به تسخیر وجود تو نیازی ندارم . خیلی پیش از این ها ، خودت هم می دانستی که آب ، آبی نیست . شمشیرت فقط یک اسباب بازی است . قدرت بیهوده به کسی داده نمی شود . مبارزه ای که با تاریکی داشتی ، فقط یک راه بود . جاده ای که با فریب دادن خودت ، می پنداشتی که به جاودانگی و افتخار ختم می شود . در جستجوی چه چیزی بودی ؟ اینکه کارهای خوبت پاداشی داشته باشند ؟ همه کارهای بدی که انجانم دادی به نتیجه ای ناگوار ختم شود ؟ به خونی که از بدنت رفته نگاه کن . ببین چگونه به تاریکی می گراید ! برای من ، زجر تو قابل تحسین است ، اما بجز من ، کسی به آن احترام نمی گذارد . خود من هم دست پرورده او هستم .اویی که انتظار داشتی وقتی پیرزنی را در سرما با خودت به مقصد می رسانی ، جایی جوابت را بدهد . هیچ مخدری به اندازه آنچه که تو به آن ایمان می گفتی ، داستانت را غم انگیز نکرد . خودت هم دیدی که آن دزد ، آخر کار ، با دختری زیبا و ثروتمند سرنوشت شیرینی را لمس می کند که تو خیال می کردی با خوشحال کردن دیگران به آن خواهی رسید .

با شکنجه خودت ، پاداشی بزرگ خواهی گرفت . به اندازه کافی صبر کردی ، به اندازه همه جوانیت . انتخاب درستی کردی . به هر حال پایان تلخ هم ، مشتری خودش را دارد . به امیدی که همه اندازه اش ، در قطره های اشک هایت خلاصه می شد فکر کن . اشک هایی که فکر می کردی ، روزی به لبخندی جاودانه و آرام ختم خواهند شد . چنین نیست فرزندم ، برای تو ، که شک داشتی ، کلمه هایی مثل عشق ، آبی ، قهرمان ، افتخار ، فقط یک مشت واژه بودند . واژه هایی که می پنداشتی هدف تو هستند در مبارزه با تاریکی و بعد از پیروزیت شکل خواهند گرفت و مجسم خواهند شد .

شاید وقتی در خاک پوسیدی ، بازهم در زمانی نه چندان طولانی ، غذای موقتی باشی برای گیاهان اطراف قبرت . حال چشم هایت را ببند ، گرچه می دانم ، خیلی دیر شده و توانایی این کار را هم نداری ، اما ........ من چشمانت را می بندم . مطمئن باش ، دیگر به هیچ صورتی باز نخواهند شد . تاریکی از من نیست که به تو هدیه کنم . من هم جزئی از تاریکی هستم ، با اینکه می دانم متوجه حرف من نمی شوی اما به تو می گویم :

به تاریکی خوش آمدی . همیشه اینجا خواهی ماند . خداحافظ بازنده .

 

|+| نوشته شده توسط دامون حمیدی در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 17:2 |
بازگشت زمین

بازگشت زمین

.......... انتهای صف مردم گرسنه در حالی که ظرف های خالی غذایشان را در دست داشتند ، به خوبی دیده نمی شد . نگاه شوم مامور تقسیم غذا یعنی یکی از هزاران مزدور آهرن ، به دختر بچه ای افتاد که ظرف خالی غذا را به سمت او گرفته بود . مامور بی آنکه حالت نگاهش تعییر کند به دخترک گفت :

-        امروز برای تو چیزی نداریم

آسمان سیاه رنگ بود و بی خورشید ، حتی بدون ستاره ای کم نور ، جایی که صدای هیچ فریادی به آنجا نمی رسید . تنها منبع نور و گرما ، کوه های آتشفشانی بودند که آهرن آنها را از خورشید به یغما برده بود ..........

این همه زمینی نبود که توسط آهرن سیاه از جایگاه واقعی اش به سرقت رفته بود ... قیامتی که معلوم نبود، چه هنگام اتفاق خواهد افتاد ، دیگر تهدیدی برای زمین بشمار نمی رفت ....

دوست دارین کتابش رو بخونین ؟

 

 

|+| نوشته شده توسط دامون حمیدی در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 15:50 |