عادت
بعد از چند ساعت رانندگی ، با گذر از جاده ای منتهی به شهر های دیگر ، به همراه دوستانم برای تفریح از شهر خارج می شویم . قرار است به جنگلی بزرگ برویم ، جایی که بچه ها می گویند خیلی وسیع و بکر است .
با خودمان آذوقه و چادر هم آورده ایم . تجهیزات اضافی مثل قطب نما ، نقشه ، تلفن همراه مجهز به gps و ...... را نیز فراموش نکرده ایم . من یک کوله پشتی خیلی جمع و جور همراهم آورده ام . می دانم که حداکثر یک یا دو روز ، آنجا خواهیم ماند . بچه ها می گویند اگر شانس داشته باشیم ، ممکن است ، کسان دیگری را نیز در عمق جنگل ملاقات کنیم ، شاید حتی مثل ما که یک گروه پنج نفری پسر هستیم ، گروهی دختر هم برای تفریح به این مکان آمده باشند .
بالاخره می رسیم . همه چیز را آماده و مرتب می کنیم . یکی از دوستان که تنها وسیله سفر ما یعنی اتوموبیلش را با خود به آنجا آورده ، متوجه می شود که هیچ جای امنی برای پارک کردن خودرویش ندارد و پس از مدتی بحث و جدل ، او تصمیم به بازگشت می گیرد . همه توافق می کنیم تا برای سفرهای بعدی ، بدون اتوموبیل شخصی به چنین جاهایی بیاییم . یک مرز مشخص بین درختان جنگل و جاده ای که از کنار آن رد شده ، وجود دارد . این مرز به نظرم خیلی مصنوعی می آید و چون شنیده بودم که این منطقه بکر و دست نخورده است ، کمی توی ذوقم می خورد ، اما حالا که خورشید درست در وسط آسمان است ، با نگاهی به درون جنگل ، با دیدن باریکه های نوری که از لا به لای درختان روی زمین پوشیده از برگ و خزه را جا به جا ، مانند پولک های نقره ای روشن کرده است ، احساس آرامش می کنم و این احساس اشتیاقی در من ایجاد می کند تا وارد جنگل شوم .
در جمع پنج نفره ما ، از همان ابتدا مشخص نشده بود که چه کسی باید رهبری گروه را به عهده بگیرد و همین موضوع باعث شد که از همان اول ، چندان با هم هماهنگ نباشیم . همین طور به پیش روی ادامه می دهیم . من زیاد حرف نمی زنم و شیفته جنگل به اطراف نگاه می کنم ، و بر حسب عادت کمی هم تند پیش می روم . ناگهان متوجه می شوم که از دوستانم جدا افتاده ام ، یا بهتر بگویم ، گم شده ام . اصلاً نمی فهمیدم چه زمانی از دید من خارج شده اند و یا برعکس چه مدتی است که آنها دیگر مرا نمی بینند . به فکر تلفن همراهم می افتم و یادم می آید که در راه وقتی یکی از دوستان آن را از من قرض گرفت ، فراموش کردم تا آن را دوباره پس بگیرم . کوله پشتی ام را باز می کنم . و چیز امیدوار کننده ای در آن نمی بینم ، هیچ چیز .....
هوا کم کم تاریک می شود ، همهمه جانوران جنگل به همراه صدای آرام باد ، به گوشم می رسد و احساس ترس و ناامیدی را مانند یک هیولا در من بیدار می کند. بی آنکه بدانم کجا هستم در جهتی نا معلوم به پیش می روم ، با این تصور که بالاخره به جایی خواهم رسید ، سریع تر قدم بر می دارم . هنوز تشنگی و گرسنگی به سراغم نیامده اند . در این فکر هستم که چگونه می توانم از این جهنم سبز خلاص شوم که ناگهان متوقف می شوم ، پایم در گِل فرو می رود ، گِل تا مچ پایم می رسد . سعی می کنم به عقب برگردم اما هرچه جلوتر می روم به زمین سفت نمی رسم . می دانم مدت زیادی نیست که زمین زیر پایم شُل شده و تقریبا مطمئن هستم که با کمی پیش روی به سطح معمولی خواهم رسید . قدم هایم کند تر می شوند و چیزی که باعث حیرتم شده ، این است که عمق گِل بیشتر شده است . تا زانو در گِل فرو می روم و هوا دیگر کاملاً تاریک است . کمی تقلا می کنم و متوجه می شوم سطح زیر پایم آنقدر شُل شده که وقتی می ایستم ، به آرامی پایین می روم . فریاد بلندی می کشم ، اما هیچ پاسخی نمی رسد . انگار پرندگان شب پرواز هم ساکت شده اند . گِل و لجن تا شانه هایم می رسد ، تلاش می کنم تا هر طور که شده ، خیلی آرام حرکت کنم. شنیده ام که اگر کسی در باتلاق گیر بیفتد ، هرچه بیشتر دست و پا بزند بیشتر پایین می رود . هنوز امیدوارم ، پس بی حرکت می مانم . گل به لب هایم می رسد و زودتر از آنچه فکرش را بکنم ، همه چیز در برابر چشمانم سیاه می شود . مرگ با قدم های آهسته نزدیک می شود .....
در گِل مدفون می شوم و هر چه زمان می گذرد ، پایین و پایین تر می روم . دیگر نفسی برایم نمی ماند . بر حسب غریزه ، سعی می کنم نفس بکشم ، اما دهانم پر از گِل می شود ، پر از لجن و کثافت . چیزی به درون معده ام نمی رود ، متوجه می شوم که می توانم تنفس کنم ، انگار ((گِل شش)) دارم . این قدر از این موضوع خوشحال می شوم که انگار دنیا را به من داده اند . کمی طول می کشد تا می فهمم که دیگر پایین نمی روم و همین طور گل و لجن را وارد بدنم می کنم . با گذشت زمان ، گِل های اطرافم ، که مثل هوا همه جا را سرشار از خود کرده اند ، کم کم غلظتشان را از دست می دهند . جالب اینکه ، هرچه بیشتر گِل می خورم بیشتر از آن لذت می برم . هیچ طعمی ندارد . احساس می کنم هیچ وزنی روی پلک هایم نیست و می توانم چشمانم را باز کنم . چشم هایم را بازمی کنم ، خود را افتاده بر کف جنگل می بینم . هوا روشن شده است. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده ، باور کردنی نیست ، هرچه دقت می کنم ، با اینکه تمام منظره و فضای اطرافم عادی به نظر می رسند اما انگار همه چیز را از پشت شیشه ای کدر ، به رنگ همان لجن ، می بینم . به شکل غیر قابل تصوری شاد هستم و اهمیتی به این موضوع نمی دهم . از جا بلند می شوم تا برگردم . خیلی زود جاده را پیدا می کنم . بی آنکه از پاک بودن لباس هایم تعجب کنم ، سوار اتوموبیلی می شوم و خود را به خانه می رسانم . بعد از حمام ، به خودم اطمینان می دهم که آن کدری در دید من ، حالا باید رفع شده باشد ، اما وقتی مادرم را می بینم که برایم لیوانی آب آورده ، آن تیرگی و کدری ، هنوز وجود دارد. حتی آب هم صاف نیست ....
ادامه دارد ....؟
|
+| نوشته شده توسط دامون حمیدی در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 ساعت 11:36
|